تبليغاتX
سا لوچ
امروز یکی از فرصتهای خوب کاریم رو به خاطر یک کم نداشتن اعتماد به نفس از دست دادم.موقعیت خوبی بود که می تونستم ازش استفاده کنم.

زبان انگلیسیم بدک نیست ولی امروز باید واسه یک عده ادم گردن کلفت خارجی صحبت میکردم .نمیدونم چی شد که برای یک لحظه ترس برم داشت که نکنه گند بزنم و سکان رو دادم دست یکی دیگه حالا هم به شدت عصبی ام و از خودم ناراحت .تصمیم گرفتم زبان انگلیسی رو تا حد ممکن تقویتش کنم.

به قول قدیمیها شانس فقط یکبار در خونه ادم رو میزنه......


+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:13 توسط |

خیلی وقتها یک حس عجیب ایران دوستی توی وجودم غلیان میکنه، همه ما وقتی مسابقات ورزشی تیم های ملی کشورمون رو میبینیم با هیجان و استرس زیاد دوست داریم تیم ورزشی قهرمان بشه یا از حریف ببره. این همون حس قشنگ وطن دوستی و تعصب ماست،ولی وای به روزی که همین تیمها نتیجه مطلوب رو نگیرن ، زمین و زمان رو بهم میریزیم و همه چیز رو به هم ربط میدیم.ولی گذشته از همه این حرفها همه ما چه اونهائی که مهاجرت کردوند چه اونهائی که داخل ایران موندن جزئی از این خاکیم و ریشه در همین سرزمین داریم. ایا کسی هست که مادرشو از یاد ببره؟
فارغ ار نوع حکومت و شرایط حاکم بر اجتماعمون ایران دوستی جزئی از وجود همه ماست که خیلی از ما ناخوداگاه ابرازش می کنیم. میدونم که خیلی ها بر من خورده میگیرند که ای اقا دلت خوشه ها اونجا هم شد کشور، همه چیز بی نظم و بی قاعده ! که صد البته من با شما دوستان موافقم و خودمم قربانی همین شرایط بلبشو هستم ولی میخوام بگم ایا شما دوستان هیچ افتخاری به کوروش و داریوش و مولانا و حافظ و .... ندارید ،و وقتی جائی سخنی از این مردان مرد میشنوید بادی به غب غب نمی اندازید که بله ما هم ایرانی هستیم چرا طبیعتا همه ما همین کار رو می کنیم . این همون حس خفته وطن پرستی شماست.
ما جماعت ایرانی فقط یک کم عقده خود کم بینی داریم که اون هم به قول حودر از بین بره میتونیم مثل نیاکانمون منشاء خدمات بسیاری باشیم .نمونه بارز این روزها پروفسور نادری که هممون میشناسیم و بهش افتخار میکنیم که یک ایرانی.

البته من هم قبول دارم که  شرایط امروز حس ایرانی بودن و وطن پرستی را تو همه ما از بین برده ولی به امید اون روزی هستم که همه ما ایرانیان دوباره گذشته از دست رفته مان رو احیا کنیم .

ای ایران ای مرز پر گهر ....

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:38 توسط |

از  زمانی یک دوست صمیمی به جمع دوستام اضافه شد چند سالی میگذره ، نمیدونم چرا با بالا رفتن سن و سال انگیزه دوست یابی هم کمتر میشه ، شاید هم سخت گیری ما آدمها بیشتر میشه. یادش بخیر اون موقعها سر کلاس با همه رفیق بودم و کلی دوست باحال  داشتم . دوستیهای زلال و پاک و کم توقع دوران نوجوانی تو ذهن همه ما موندگار میشه؟ همه ما صمیمیترین دوستامونو از دوران دبیرستان-دانشگاه و خوابگاه داریم ولی به محض اینکه وارد یک محیط جدیدی میشیم تا کار کنیم دیگه نمیشه اون صمیمیتها و یکدلی ها رو دید و بدستشون اورد.
نمیدونم شاید دوست یابی هم یک نوع هنر باشه که خدا به هرکسی نداده ، به من که داده بود فکر کنم حالا پس گرفته !
یادمه اون زمان که دانشگاه میرفتم اونقده دوست و رفیق داشتم که واویلا! ولی چند سالی که جای خالی یکی از همون دوستیها رو احساس میکنم چند بار هم سعی کردم بدست بیارم ولی نشده .
شاید شروع وبلاگ نویسی من هم یک نوع تخلیه روانی ناشی از همین مسئله باشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:39 توسط |

امروز لحظه ایست که دیروز منتظرش بودیم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:52 توسط |

یادمه اولین باری که با وبلاگ آشنا شدم سال 82 بود و مشتاقانه از صبح تا شب مینشستم و تمامی پست های وبلاگ های مورد علاقه ام رو میخوندم.اولین وبلاگ هائی که می خوندم و دنبال میکردم شیما (شیوا)  فریاد بی صدا -حودر -صفا در ال ای-خاطرات نرگس و امیر که خیلی واسم هیجان انگیز بود حتی از نوشته هاشون پرینت میگرفتم که هنوز هم دارمشون . دعواهای حودر و نیک آهنگ هم یادمه چه فازی می داد!؟ زن نوشت و خورشید خانوم هم هر روز چک میکردم تا اینکه خورشید خانوم یک مدتی اعتصاب کرد. کیوان از پشت یک سوم و رفت و اومدش به آمریکا هنوز واسم معماست؟ زیتون و آشنائیش با شیوا و رفتن به خونه اونا رو خوب یادمه.اون جمله معروف شیوا تو ذهنم حک شده سانفرانسیسکو!!
یادش بخیر صفا اون روزها از همه چیز ویدیو تهیه میکرد همشونو دانلود کردم و دار گاهی هم سری بهشون میزنم. یک سالی هم که مریض شدو آپ نکرد  ضد حالی بود.
نوشی و جوجه هاش اگه درست یادم مونده باشه نمیدونم عاقبت چی شدن کسی میدونه؟
ملا حسنی رو از قلم نندازم که کلی باش حال میکردم عجب طنزی
مهربانو هم که این اواخر باهاش اشنا شدم یکی از اون بلاگ هائی بود که با افت و خیزش غمگین و گاهی هم خوشحال میشدم.
یک وجب خاک اینترنت-افکار-بلوط و .....
کلی دیگه هم هست که مغزم یاری نمیکنه ..
راستی میگم چقدر نوشتن فارسی سخته کلی وقتمو گرفت تا دو خط نوشتم شما چطور داستان مینویسید تو وبلاگهاتون؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:8 توسط |

سلام و با یاد خدا
بالاخره دارم این طلسم وبلاگی رو میشکنم .نمی دونم آخرش چی میشه.چون انشای خوبی نداشتم و ندارم .همیشه از این درس خوشم نمی اومد همیشه یک مقدمه داشتم که اول همه انشا هام می نوشتم هم سن و سالهای من خوب یادشونه" با نام و یاد خدا و سلام بر شهیدان اسلام که با خون خود درختان اسلام را ابیاری کردند انشای خود را آغاز میکنم" هنوز آثارشو میتونم در نوشتن هام ببینم اولین جمله ام رو دقت کنید :-(
و نه زیاد با زیر و بم وبلاگیدن آشنائی دارم.ولی همیشه اول هر کاری سخته خصوصا واسه من بعد همه چی مسیر خودشه پیدا میکنه و راحت و روان میشه .امیدوارم.
هدفم اینه که بتونم از خمودی و تنبلی بیرون بیام و با کمک دوستان جدید که امیدوارم پیدا کنم خودم رو و فکرو اندیشه ام رو محک بزنم.
اصولا آدم سخت گیری هستم و به قول بعضی ها صفرو یکم ولی همیشه دوست دارم کارهامو به بهترین نحو انجام بدم و مشکل اساسیم اینه که عجولم و زود می خوام کارو تمومش کنم که بعضی مواقع ضرر میکنم چه کنیم دیگه ما اینجوری شدیم حالا چرا نمیدونم والا؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:11 توسط |